|
|
|
|
|
يارو از تعجب داشت شاخ در مياورد که من سريع اشتباهمو تصحيح کردم و با خنده گفت که ۶ هفته بعد برای گرفتن ويزا بيام و اون مدرک هم از شرکت بيارم. چند روز بعدش برگشتم ايران ، کلی خرت و پرت برای نرگس خريده بودم. از جمله يه اسفنج طبيعی که برای حموم بود و يه کيف چرمی و چند تا چيز کوچيک ديگه که همرو گذاشته بودم تو کيفه. بابام اومد فرودگاه دنبالم تا برسيم خونه ساعت نزديک 10 شب بود. تند رفتم بالا با مامانم سلام احوالپرسی کردم و زنگ زدم خونه نرگس اينها و گفتم دارم ميام اونجا که ببينمت. نرگس بيچاره يه کم من من کرد و گفت خسته نيستی؟ و من گفتم : نه و بعد گفت باشه بيا. من اصلاْ حواسم نبود که دير وقته شبه و شايد درست نبود که اون موقع برم خونه نرگس اينها ولی اينقدر دلم براش تنگ شده بود که حساب اين چيزا رو نکردم و تازه از نرگس گله ميکردم که چرا از اينکه گفتم ميخوام ببينمت استقبال نکردی.
خلاصه اون چند هفته بسرعت برق و باد میگذشت. من سريعاْ با شرکت تسويه حساب کردم که بيشتر وقت داشته باشم و سعی ميکردم بيشتر وقتمو با نرگس بگذرونم. قبل از رفتنم قرار شد که يک شب با پدر و مادرم به خونه نرگس اينها بريم ، البته نه برای خواستگاری بلکه برای اينکه دو تا خانواده بيشتر با هم آشنا بشن. عصر اون روز يهو پدرم لج کرد که حاضر نيست بياد. دائم ميگفت اين مسئله در حکم خواستگاريه و من تا مطمئن نشم که پسرم قصدش ازدواجه حاضر نيستم خواستگاری برم. خلاصه با هزار درد و بدبختی بابامو راضی کرديم که بياد. بيچاره مامان نرگس کلی شام درست کرده بود و ما هزار تا بهانه آورديم و بعد از شام رفتيم. همه چيز خيلی خوب پيش رفت و مادرم هم گفت : درسته که پسرم داره ميره، ولی نرگس جون بايد بما قول بده که بمن که دختر ندارم زياد سر بزنه. به سفارت آمريکا ايميل زدم و گفتن ميتونم ويزای من آمادست. جالب اينکه توی اين مدت ، خيلی اوقات به همه تو address book ايميل ميزدم و خبر ميدادم. جالب اينکه آدرس سفارت آمريکا هم تو ليست بود و من همه اين ايميلها که بعضياشون هم انگليسی بود رو برای سفارت آمريکا هم ميفرستادم. قرار شد که برم و ويزامو بگيرم. امير کارهاشو تو شرکت تموم کرد و روزهای آخر بيشتر همديگرو ميديديم. من هميشه بهش ميگفتم با اينکه دوست ندارم بری ولی از طرفی دوست ندارم جلوی پيشرفتتو بگيرم، انشااله هر چی که خيره پيش مياد. خيلی سعی ميکردم که در ظاهر خودمو عادی نشون بدم ولی از ناراحتی و نگرانی داشتم ميمردم. امير روز يکشنبه به قبرس رفت و روز سه شنبه نزديکيهای غروب بمن زنگ زد و گفت که ويزاشو گرفته. اونطور که امير واسم تعريف کرد هوای قبرس خيلی گرم و مرطوب بود و امير بعد از گرفتن ويزا وقتی که سوار ماشين ميشه صورتشو جلوی کولر ماشين ميگيره و همين مطلب باعث ميشه که امير سرمای بدی بخوره. روز پنج شنبه ساعت ۲ صبح امير به تهران برگشت و ساعت ۹ صبح اومد خونمون و با ناپدريم خداحافظی کرد و بعدش من و مادرم بهمراه امير رفتيم خونه امير اينها. سرما خوردگی امير خيلی ناجور بود و استرس و شرايط موجود هم مزيد بر علت شده بود.روز جمعه ساعت ۶ صبح پرواز داشت. من و امير آخرين حرفهامونو زديم. فکر اينکه ممکنه ديگه امير رو نبينم مثل خوره بجونم افتاده بود و دوست داشتم بزنم زير گريه ولی حال امير اينقدر بد بود که من دائم بخودم فشار مياوردم که گريه نکنم و ناراحتيشو بيشتر نکنم. تعدادی از دوستها و فاميلهای امير اينها هم خونشون بودن. امير رفت تو اتاقش و بعد با يه پاکت برگشت و منو صدا کرد يه گوشه و پاکتو داد دستم و گفت ميدونی که من حافظو چقدر دوست دارم برای همين دادم اينو برات نوشتن. پاکتو باز کردم و ديدم شعر زير توش نوشته شده: ديگه نتونستم طاقت بيارم ، زدم زير گريه و دائم ميگفتم نميخوام بری. امير هم ميگفت : دلم برای همه خوبيهات تنگ ميشه. دلم برای اينکه صداتو بشنوم و نوازشت کنم تنگ ميشه، دلم برای اينکه دست به موهات بکشم تنگ ميشه. يکی از دوستای امير اينها که آقای دکتر صداش ميکردن اومد و يه آمپول به امير زد و يکسری توصيه های پزشکی کرد. امير چمدونهاشو بست و با کمک دوستاش داشتن چمدونها رو وزن ميکردن. ديدن اين صحنه ها برام زجر آور بود. شام خورديم و امير برای من و مامانم آژانس گرفت و گفت که ساعت سه و نيم صبح مياد دنبالم که بريم فرودگاه. اونشب اصلاْ خوابم نبرد و سر ساعت سه و نيم امير بهمراه پدرش و چند تا از فاميلاشون و تعدادی از دوستاش اومدن دنبالم ، نريمان و ندا هم اومده بودند و چند تا ماشينی بسمت فرودگاه حرکت کرديم. امير و پدرش رفتن تو که بارها رو تحويل بدن و من بين همه اون ادمها احساس تنهايی شديدی ميکردم. حدود نيم ساعت بعد امير و پدرش اومدن بيرون. لحظه های خيلی تلخی بود. يه بسته آماده کرده بودم که لحظه های آخر به امير بدم و بهش گفتم که تو هواپيما بازش کنه و ازش قول گرفتم تا هواپيما پرواز نکرده بازش نکنه.بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که مسافرها برای سوار شدن بروند. امير با دوستاش يکی يکی درست داد و اونها رو در آغوش گرفت. مادر امير اونقدر استرس داشت که دکتر بهش توصيه کرده بود به فرودگاه نره. آخر سر من و پدرش وايستاده بوديم. امير با منهم خداحافظی کرد و بعد يه نگاه تو چشمهای پدر که ديگه موهاش تقريباْ بطور کامل سفيد شده بود کرد و گفت: ممنون بخاطر همه چيز، بخاطر تمام محبتها و زحمتهايی که برام کشيدين و بعد دوباره سرشو آورد نزديک گوشم و برای اولين بار بهم گفت: عاشقتم. امير به سمت در رفت در حاليکه دائماْ پشت سرش رو نگاه ميکرد. حتی وقتی که از در رد شد و داشتن بازرسی بدنيش ميکردند دائم از پشت شيشه نگاهم ميکرد. همش تو دلم منتظر يه اتفاق بودم. ساعت شش و نيم بود و هواپيما هنوز حرکت نکرده بود. پدر امير رفت و سئوال کرد و گفتند که هواپيما نقض فنی داره. خدا خدا ميکردم که پرواز لغو بشه تا من دوباره بتونم امير رو ببينم. حدود ساعت ۸ بود که هواپيما بالاخره پرواز کرد و من ديگه تاب نياوردم و زدم زير گريه.ندا دائم سعی ميکرد دلداريم بده و منو اروم کنه. نريمان هم سعی ميکرد که يه جوری همه رو از اون حال در بياره و گفت: همه بريم کله پاچه بخوريم مهمون من اما کسی جوابشو نداد و از پيشنهادش استقبال نکرد. و اما امير: توی هواپيما نشسته بودم و از ناراحتی نميدونستم چيکار کنم. چند بار رفتم دستشويی و صورتمو با آب سرد شستم. هواپيما که بلند شد تا جاييکه ميتونستم تهران و ميدون آزادی رو نگاه ميکردم تا ديگه کاملاْ از نظر محو شدن. بسته ای رو که نرگس بهم داده بود رو باز کردم و چيزيو که ديدم چشمام باور نميکرد. موهای بلند و بافته شده نرگس بود که روی يه مقدار کاغذ رنگی خرد شده قرار داشت. آخرين باری که نرگسو ديده بودم موهاش بلند بود. حتماْ شب که رفته بود خونه موهاشو قيچی کرده بود. يادمه نرگس هميشه ميگفت که از موی کوتاه خوشش نمياد. يه کاغذ هم توی جعبه بود و نرگس روش نوشته بود: حالا ديگه تا دلت بخواد ميتونی موهامو نوازش کنی. سرمو بين دو تا دستام گرفته بودم و بيصدا اشک ميريختم. حالم خيلی بد بود. دائم نگران بودم که پرواز بعديم را از دست ندهم. خوشبختانه به پرواز بعدی به موقع رسيدم چون آن پرواز هم تاخير داشت. رسيدم به سرزمين فرصتهای طلايی. اولش منو بردن انگشت نگاری، يه پليسه پاسپورتمو گرفت و گفت دنبالش برم. بعد منو برد تو يه اطاق و خودش رفت. از ساعت 10 و نیم تا ساعت دوازده و ربع منتظر موندم تا پلیسه برگشت. منکه ديگه کاملاْ داشتم بيهوش ميشدم. انگشت نگاری و کارهای اداری انجام شد و چون دير شده بود چمدان من گم شد. هر چی به اون يارو ميگفتم بزار من برم به فاميلامون بگم که رسيدم ميگفت از اين در که بری بيرون نميشه برگردی. خلاصه ساعت حدود 2 بعدالظهر بود که من اومدم بيرون. عموم اومده بود دنبالم. بيچاره نگران شده بود که منو راه ندادن. ماشينش يکی از اين ماشينهايی بود که بهش اينجا ميگن VAN ، يه حالتيه مثل ماشينهای استيشن ولی سه رديف صندلی داره و درهای عقبش کشوئيه. منكه رو صندلي عقب ماشين تا خونه خوابيدم. چند روزي طول كشيد تا حالم سر جاش اومد. چون هم حالم خوب نبود و سرما خورده بودم و هم اينكه برنامه خوابم به هم ريخته بود. همون روز اول بعد از اينكه رسيديم زنگ زدم ايران (هم به پدر و مادرم و هم به نرگس) و خبر دادم كه سالم رسيدم. راستش وبلاگ خوبيش اينه كه خيلي از مطالبي آدم روش نميشه تو محيط جامعه بيان كنه رو ميشه گفت. من تو مدتي كه تو ايران بودم چون هميشه پهلوي پدر و مادرم بودم و تنهايي رو تجربه نكرده بودم شرايط برام خيلي سخت بود. عموم در يكي از شهركهاي نسبتا ثروتمند نشين و بقول خودمون پولداري زندگي ميكرد كه تا شهر بيشتر 50 كيلومتر بود و من هر روز بايد با قطار ميرفتم دانشگاه و ميامدم. محيط شهرك و محيط شهر كاملاَ متفاوت بود. شهرك تميز و امن بود. ماشينها نو و آدمها اكثراَ پولدار. اما تو شهر وضعيت بدتر از تهران خودمون بود. خيلي جاها كثيف و پر از آشغال بود. دانشگاه منهم كه وسط محله سياهي قرار داشت و خيابانهاي بيرون از مجتمع دانشگاه اصلاَ امن نبود. اينقدر از نظر فكري آشفته بودم كه سعي ميكردم با ورزش زياد كاري كنم كه ديگه برام انرژي براي فكر كردن به مسائل باقي نمونه. يادم مياد تو پارك نزديك خونه يكروز كه بارون ميباريد و هوا سر بود يكساعت و 45 دقيقه دوديدم. قطرات بارون كه به صورتم ميخورد انگار منو به مبارزه ميطلبيد. اون ترم دو تا درس برداشتم كه استاد يكي از درسها ايراني بود و اون يكي هم انگليسي رو خيلي شمرده حرف ميزد. مشكل من اين بود كه وقتي ميخواستم سئوال بپرسم نميدونستم سئوالمو چه جوري بپرسم. دستمو براي سئوال پرسيدن ميبردم بالا و بعد كه ميخواستم سئوالمو بپرسم همون يك ذره زبان هم كه بلد بودم يادم ميرفت. دخترهاي آمريكايي هم همه جوره توشون بود ولي اصلاَ اون جوري كه زينت خانم ميگفت نبود. بنظر من بطور متوسط دخترهاي ايراني از دخترهاي آمريكايي خوشگلترن و از نظر هيكل ميشه گفت در يه حد هستن. هر روز كه ميگذشت احساس دوري از نرگس بيشتر عذابم ميداد. تو دانشگاه يه گروه كوچك از ايرانيها بود كه گاهگاهي برنامه ميذاشتن و اينور و اونور ميرفتن. من كه تو ايران هميشه دنبال اينور و اونور رفتن بودم تقريبا تمام وقتم را در دانشگاه و يا در خانه عمويم ميگذراندم و در اكثر برنامهها شركت نميكردم. يكي از مسائلي كه برام خيلي سخت بود اين بود كه ماشين نداشتم و اينور اونور رفتن بدون ماشين خيلي سخت بود. يه جورايي دست و پام بدون ماشين بسته بود و از طرف ديگه چون پول در نمياوردم سعي ميكردم تا اونجا كه ميتونم كمتر پول خرج كنم. البته پدر و مادرم دائم ميگفتند اگه پول لازم داري برات بفرستيم . مسئله اي كه بيشتر از همه منو ناراحت ميكرد اين بود كه تو خونه عموم راحت نبودم. زن عموم بخاطر اختلافاتي كه با مادرم داشت با كل خانواده ما رابطه خوبي نداشت و دو تا دختر عمو داشتم كه يكيشون 16 سالش بود و اون يكي 20 سالش. بخاطر رفتارها و حرفهاي زننده زن عموم سعي ميكردم دير بخونه بيام و وقتي به خونه بيام كه همه خونه باشن و دائم سعي ميكردم كه از نرگس صحبت كنم تا زن عموم خيالش از جانب من راحت باشه. دختر عموهام كه هر دو در آمريكا بدنيا اومده بودن و رفتارشون خيلي امريكايي بود. مخصوصا دختر عمو بزرگم. وقتي عموم اينها اومده بودن ايران ما تمام برنامه زندگيمونو تعطيل كرده بوديم تا اونها بيشتر ببينيم اما وقتي من رفتم امريكا دختر عمو بزرگم حتي براي سلام كردن از اطاقش بيرون نيومد. روز اول بعد از چند ساعت از اطاقش اومد بيرون و سلامي كرد و رفت سوار ماشينش شد و رفت بيرون. كلاَ با رفتار تحقير آميز زن عموم و دختر عموهام روبرو بودم و عموم هم در اين بين چندان كمكي نبود. با اينكه اصلاَ دوست نداشتم خونه عموم زندگي كنم ولي چاره اي نداشتم. چند ماه از اومدنم به آمريكا ميگذشت و هنوز از اون چيزهايي كه زينت خانم گفته بود برام پيش مياد خبري نبود. __________________ ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
نرگس: الو امير: سلام نرگس جان نرگس: ميخواستم چند کلمه باهات صحبت کنم امیر: بگو نرگس جان نرگس : چرا اون حرفها رو جلوی مادرم زدی امیر: کدوم حرفها رو؟ نرگس: همون که گفتی من مثل خواهرتم. امیر: آخه نرگس (پریدم تو حرف امیر): من میدونم تو برای چی این حرفها رو میزنی، فکر میکنی که با زدن این حرفها من کمتر بهت وابسته میشم. ولی تو از کجا اینقدر به خودت مطمئنی که من عاشقتم و اگه بری آمریکا اون کسی که ضربه میخوره منم. چرا این فکرو نمیکنی که شاید خودت ضربه بخوری؟ اصلاً اگه تو از من خواستگاری کنی آیه نازل نشده که من بگم بعله. امیر: آخه من مجبور بودم ، چون من نمیخواستم که مامانت رو من حسابی باز کنه و ... خلاصه اینکه نمیخواست بقول خودش دختر مردمو الکی امیدوار کنه و دوست داشت که مادرم برای مدتی به اون به چشم یه دوست نگاه کنه و نه چیز دیگه. زمان میگذشت و بعد از اون امیر دیگه تا مدتی حرفی از خواهر و اینجور چیزها نمیزد. من به امیر خیلی اطمینان داشتم و کاملاً شناخته بودمش ولی یکروز یک اتفاقی افتاد که برای جفتمون جهش بزرگی در شناخت بیشتر همدیگه بود و باعث شد که بیشتر بتونیم به هم اطمینان کنیم. روز عاشورا یه اتفاق خیلی جالب افتاد. من دوستی قدیمی داشتم بنام ندا و ندا برادری داشت بنام نریمان. البته نریمان اسم شناسنامه ایش بود و ما برادر ندا رو سعید صدا میکردیم. روز عاشورا من با ندا و سعید رفته بودیم بیرون. داشتیم تصمیم میگرفتیم که کجا بریم. یکی از فامیلهای امیر اینها نذری میداد و امیر هم رفته بود کمک، بنابراین من پیشنهاد دادم که بریم پهلوی امیر اینها البته اولش یه کم جلوی سعید خجالت میکشیدم که بدونه من با یه پسر دوستم . بهرحال قرار شد به امیر زنگ بزنم و بریم پهلوی امیر اینها. موبایل سعید رو گرفتم و به امیر زنگ زدم و گفتم که قراره بیایم پیشت. امیر داشت آدرس میداد که کجا بیایم و من گفتم که آدرس رو به سعید بده چون اون داره رانندگی میکنه و خیابونها بهتر میشناسه. خلاصه موبایل سعید رو بهش دادم و سعید و امیر با هم کمی صحبت کردند و بعد سعید گفت که ما نمیریم. برام خیلی عجیب بود، رفتار سعید یهو عوض شد. ندا شروع کرد به قر زدن و خلاصه چون من با سعید رودربایستی داشتم روم نشد که بیشتر اصرار کنم. تلفن رو برداشتم و به امیر زنگ زدم و گفتم که ما نمیایم و امیر هم از اون ور دائم اصرار میکرد که یهو سعید گوشی رو از من گرفت و به امیر گفت سعید : مرتیکه دیگه منو نمیشناسی امیر: اهه. تویی نریمان ، سعید: نه پس عممه امیر با حالت یه کم عصبانی : نرگس تو ماشین تو چیکار میکنه؟ سعید: باباجون نرگس دوست نداست. امیر: مگه تو یه ساعت پیش نبود که داشتی میرفتی دنبال زیدت سعید: اون برنامه بهم خورد و من رفتم دنبال ندا و دوستش جریان از این قرار بود که امیر و سعید با هم دوست صمیمی بودند و من و ندا هم همدیگرو سالها میشناختیم. منو فاطمه هم صدا میکردند. سعید منو بنام فاطمه میشناخت و امیر منو بنام نرگس و در ضمن سعید رو تو دانشگاه بنام اصلیش یعنی نریمان میشناسن . اونشب وقتی امیر با سعید صحبت میکرد ، سعید امیر رو شناخت ولی امیر سعید رو نشناخت. سعید هم فکر کرد که امیر از قصد اینکارو کرده و بدلایلی نخواسته که ما بریم پیشش و وقتی که دید امیر داره به من اصرار میکنه که بیایم شکش برطرف شد و فهمید که امیر نشناختتش. خلاصه خیلی قاطی پاطی شد. جالب اینکه من خیلی وقتها خونه ندا اینها میرفتم و چند بار وقتی من خونه ندا اینها بودم امیر با سعید با هم بودند و تا قبل از اونروز سعید نمیدونست که من دوستی بنام امیر دارم. ما با ندا اینها رفت و آمد خانوادگی داشتیم و اونها خیلی خوب امیر رو میشناختن و این مسئله باعث میشد که من و امیر بیشتر بتونیم بهم اطمینان کنیم. چند شب بعدش که من خونه ندا اینها بودم مامان ندا دائم از امیر تعریف میکرد و میگفت وقتی سعید با امیر بیرونه من خاطرم جمع جمعه. همون شب من از سعید بشوخی پرسیدم این امیر تا حالا چند تا دوست دختر داشته؟ و سعید در پاسخ گفت: دوست دختر؟ امیر تا حالا دوست دختر نداشته. (قربونتون همدیگه برین با این حس حمایتتون) بعد از این ماجرا امیر دایم بهم میگفت که جریان دوستیمونو به ناپدریم بگم. ولی من بدلایلی که بعداً میگم مقاومت میکردم و به ناپدریم نمیگفتم. البته ناپدریم آدم مذهبی نبود ولی خوب ترجیح میدادم که ندونه. چون در اونصورت دائم باید میگفتم چی شده و چی نشده. تا اینکه با مادرم هماهنگ کردم و مادرم بهش گفت. اونروز وقتی اومدم خونه ناپدریم با لحنی دلخور گفت : نرگس جان میخوام باهات چند کلمه ای صحبت کنم.البته با اینکه من با یه پسر دوست باشم مخالف نبود ، عصبانیتش از این بود که چرا مسئله رو ازش مخفی کرده بودم و اون تقریباً آخرین کسی بود که از این جریانات با خبر شده بود. ناپدریم پرسید که چه جوری با هم آشنا شدین و منهم گفتم از طریق ندا و نریمان (خدا بهونه رو خوب موقعی داد دستم) بعد پرسید که برنامتون با هم چقدر جدیه و پرسید که قصد ازدواج داریم یانه و منهم گفتم فعلاً فقط با هم دوستیم. جریان رو به امیر گفتم و امیر گفت که میخواد ناپدریمو در اولین فرصت ببینه. از جانب امیر خیالم راحت بود ولی از این ناراحت بودم که بعد از اون باید همه چی رو به ناپدریم توضیح میدادم. خلاصه قرار شد امیر و ناپدریم همدیگرو تو هتل هما ببینند. جریان ملاقات رو باید از زبان امیر بشنوید: صبح رفتم شرکت ، همش فکر ملاقات با ناپدری نرگس بودم. راستش تا حالا در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. یه شلوار جین پوشیده بودم با یه پیراهن مردونه چهارخونه. میخواستم نه خیلی رسمی باشه و نه خیلی اسپرت. موقع ناهار اینقدر تو فکر بودم که غذا رو ریختم رو پیرهن و شلوارم. اونروز هم کلی کار داشتیم تو شرکت. از شانسم لباس ورزشیم تو صندوق عقب ماشین بود، رفتم آوردمش ، لباسامو عوض کردم و دویدم رفتم خشک شویی و یارو گفت که تا بعدالظهر برام آمادش میکنه (آخه مشتریش بودم). خلاصه بعد از ظهر که رفتم لباسامو بگیرم دیدم یه مقدار پول (چند هزار تومنی میشد) به پیراهنم سنجاق شده. خشکشویی پولایی رو که تو جیبام پیدا کرده بود سنجاق کرده بود به پیرهنم. حتی پولها رو اتو هم کرده بود. سر ساعت رفتم هتل هما و توی لابی منتظر نشستم. جواب تمام سئوالهای احتمالی رو آماده کرده بودم. بعد حدود یکربع آقایی قد بلند و میانسال با کت و شلوار و کراوات پیداش شد. خوشبختانه ناپدری نرگس آدم پر حرفی بود و بیشتر اون بود که حرف میزد. تنها سئوال مهمی که از من پرسید این بود که احساسم نسبت به نرگس چیه؟ آیا میخواین ازدواج کنین؟ منهم جواب این سئوال رو از قبل آماده کرده بودم. البته جوابی که دادم دقیقاً چیزیه که بهش اعتقاد دارم. گفتم که : بنظر من دو نفر اول باید همدیگرو بشناسند ، دوستی و نه هیچ چیز دیگه، بعد اگه بعد از یه مدت دیدن که خیلی به هم میان میشن دوست دختر و دوست پسر ، توی این دوره هم باید مدتی بمونن تا بتونن همدیگرو بهتر بشناسن و از عواطف و علایق همدیگه مطلع بشن، حالا اگه دیدند همه چی اونطوره که میخوان میتونند با هم ازدواج کنند. من و نرگس الان تو فاز دوم هستیم. ناپدری نرگس پرسید که اگر شما کارتون به ازدواج ختم نشه ، میدونی این دختر چقدر ضربه میخوره؟ و من گفتم اینو کاریش نمیشه کرد. اصلاً از کجا معلوم اونی که ضربه میخوره من نباشم ؟ اومدیم و نرگس بعد از مدتی فهمید که من بدردش نمیخورم؟ بنابراین این کار یه ریسکه برای جفتمون. بعد یه بحث سه چهار ساعته خسته کننده شام خوردیم و بعد چون ناپدری نرگس ماشین نداشت من تعارف کردم که برسونمش. من خونه نرگس اینها رو کاملاً بلد بودم ولی نقش بازی میکردم که مثلاً بلد نیستم. مثل این پسرهای خوب بارامی رانندگی میکردم و یه موزیک کلاسیک هم گذاشته بودم. خلاصه از توی خروجی بزرگراه پیچیدیم تو محله نرگس اینها. سر خیابون نرگس اینها یه شیرینی فروشی بود. ناپدری نرگس به من گفت مستقیم برو و مشغول صحبت شدیم و یادش رفت بهم بگه که باید بپیچم و منهم بطور غیر ارادی پیچیدم تو خیابون نرگس اینها. دیدم خیلی ضایع شده ولی مثل اینکه ناپدریش متوجه نشد. برای اینکه کار و خراب نکنم گاز دادم و از جلوی خونه نرگس اینها رد شدم که مثلاً بگم من بلد نیستم کجاست. که ناپدری نرگس گفت آقای مهندس رد شدیم و من دور زدم و الکی کلی خنگ بازی در آوردم تا جلوی خونه نرگس اینها پارک کردم. ناپدریش دعوت کرد برم تو ، دیدم نرگس پشت پنجره وایستاده ، چند روزی بود که ندیده بودمش و با هم خیلی کم حرف زده بودیم. خیلی دلم میخواست برم تو ولی دیدم بهتره که اینکارو نکنم. معذرت خواهی کردم و برگشتم خونه. اونشب در تمام اون مدتی که امیر و ناپدریم تو هتل در حال صحبت بودند دل تو دلم نبود. 20 مرتبه رفتم دم پنجره که ببینم ناپدریم برگشته یا نه. آخه خیلی دیر کرده بود، منکه خبر نداشتم که با امیر رفتن شام بخورن. خلاصه که فکرم هزار جا رفت ولی بالاخره ناپدریم برگشت. تا از در اومد تو منو مامانم دوتایی پرسیدیم -چرا اینقدر دیر کردی؟ :رفتیم با هم شام خوردیم. -امیر چطور بود؟ : (با لحنی مردد و نه چندان محکم ) خوب بود. برای من مثل این بود که با یه دوست خیلی قدیمیم شام رفته بودم بیرون. البته من فکر میکنم چون امیر رسمی برخورد نکرده بود و ناپدری من از اونجایی که خیلی اهل تعارف و بکار بردن کلمات رسمی بود انتظار نداشت که امیر رو با لباس غیر رسمی (بدون کت شلوار و کراوات) ببینه و از اونجایی که خودش با لباس کاملاً رسمی رفته بود، یه کم تو ذوقش خورده بود. اون از امیر برخورد یه خواستگار رو توقع داشت، هر چند که من قبلاً بهش گفته بودم که ما فقط دو تا دوستیم. البته ته دلش از امیر خوشش اومده بود و من احساس میکردم که نمیخواد اینو بگه. بعد از اون امیر گاهگاهی به خانه ما رفت و آمد میکرد. البته سئوالهای متعدد ناپدریم از امیر یه کم از لطف قضیه کم میکرد. اینقدر سئوالهای متفاوت میپرسید که امیر بیچاره تو لاک دفاعی فرو رفته بود و مواظب بود حرفی نزنه که براش تعهد ایجاد کنه. مثلاً هی از امیر در مورد احساسش نسبت بمن میپرسید و دائم سعی میکرد که کاری کنه که امیر رو مجبور کنه که احساس واقعیش رو نسبت بمن بگه و در یک کلام بگه که منو دوست داره. البته ناپدریم از احساس واقعی امیر با خبر نبود و امیر هم با جوابهای بی سر و ته موضوع رو عوض میکرد. مثلاً یه بار امیر با دوستاش برای چند روزی رفت مسافرت شمال و در عرض اون چند روز ما با هم صحبت نکردیم. روزی که از مسافرت برگشت بمن تلفن کرد ولی متاسفانه اونروز تلفن ما خراب بود و امیر به محل کار ناپدریم زنگ زد و پیغام داد که کار واجبی داره و من حتماً بهش زنگ بزنم. من وقتی پیغامو گرفتم یکم نگران شدم و سریع از تلفن عمومی به امیر زنگ زدم و بعد از حال و احوال پرسی گفتم: -کار واجبت چی بود؟ :چه کاری واجب تر اینکه صدای قشنگتو بعد از سه روز بشنوم. -(بشوخی گفتم) کاش همیشه بری مسافرت همون شب امیر اومد خونمون، از شمال برام مربای بهار نارنج و کلوچه آورده بود. ناپدریم از امیر پرسید: "آقای مهندس قیافت نشون میده که دلت خیلی برای نرگس تنگ شده " و امیر هم در جواب گفت " من دلم برای نریمان هم تنگ شده" و در واقع جلوی ناپدریم میخواست اینطور وانمود کنه که بین من و دوستای دیگش تفاوتی وجود نداره. از همه جالبتر تخته بازی کردن امیر و ناپدریم بود. روز اولی که امیر اومد خونمون و بازی رو در حالی که 4 بر صفر عقب بود، 5 بر 4 برد و بعد از اون هر وقت که امیر میومد خونمون ناپدریم سریع میرفت سراغ تخته نرد. امیر هم که تخته باز قابلی بود همیشه میبرد. البته خودش بعدها بهم گفت که یه بار که از عمد میخواسته ببازه و بد بازی میکرده اینقدر خوب تاس آورد که بازی رو برد. سئوالهای متعدد ناپدریم باعث شد که من و امیر تصمیم بگیریم که بیشتر همدیگرو در بیرون از خونه ببینیم. از این که داشتیم یه تصمیم مشترک میگرفتیم یه احساس خاصی داشتم که البته اینو به امیر نگفتم. چند وقت بعد مادر امیر یه مهمونی زنونه داشت که عمه ها و خاله های امیر هم بودند و منهم دعوت بودم. مادر امیر برای اینکه بقول معروف رو دختر مردم اسم نذاشته باشه به همه گفته بود من دختر یکی از آشناهاشون هستم. از قضا توی اون مهمونی برای من دو تا خواستگار پیدا شد که روز بعد از مهمونی خونه امیر اینها زنگ زده بودند و در مورد من از مادر امیر پرسیده بودند و مامان امیر با زبردستی در کسری از ثانیه اونا رو پر داد. حتی قبل از اینکه خواستگارا رو پر بده از من نپرسید. و اما ادامه ماجرا از زبان امیر: ماجرای خواستگار پیدا شدن برای نرگس از دو جهت جالب بود. اولاً اینکه دیدم که اگه مواظب نباشم گرگ زیاده و نرگس بی نرگس ، در واقع از اینکه میدیدم که نرگس دارای چنان شخصیت مثبتیه که دو ساعته دو تا خواستگار برای پیدا شده بود (تازه اونم از بین دوستها و فامیلهای ما که فکر میکنند پسراشون همه تام کروز هستند و به هر عروسی راضی نمیشن) خوشحال بودم. ولی از اون جالب تر این بود که مامانم اصلاً بدون اینکه نظر نرگسو بخواد خواستگارا رو رد کرده بود. مدتی گذشت و از یکی از دانشگاههایی که برای پذیرش اقدام کرده بودم نامه ای دریافت کردم. پذیرشم درست شده بود. مدتی بود که به این مسئله فکر نکرده بودم و حالا باید برای ادامه رابطم با نرگس تصمیم میگرفتم. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه میشود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ * * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چه امید بندم در این زندگانی که در نا امیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟ چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * از دیده به جاش اشک خون می آید دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شد از این غصه که از قصه عشق می دید که آهنگ جنون می آید * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گم شده اش، ملتهبانه به هر سو می کشاند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * .عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * .خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * .هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست |
||
|
|
|
|
|
جسارت! دوست من باش.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- دوستی نعمت گرانبهائی است ،خوشبختی رادوبرابر می کندوبه بدبختی تخفیف میدهد.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ----- اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگربرنگشت از اول برای تو نبوده ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -------- از بزرگی نترس؛ بعضی بزرگ زاده میشوند، برخی بزرگی را به دست میآورند و بعضی بزرگی را به دامانشان میاندازند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- آه که دروغ چه چهره زیبایی دارد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - به لبهایت خوار و خفیف کردن نیاموز که برای بوسیدن آفریده شدهاند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- خدا به تو یک صورت داده است و تو از آن صورت دیگری ساخته ای. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ----- صورت شما كتابیست كه مردم می توانند از آن چیز های عجیب بخوانند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------ به عمقت برو، در بزن و بپرس قلبت چه میداند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------ اگر کلمات نایاب شوند، بهندرت بیهوده مصرف میشوند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- با خنده و شادی، نگذار چین و چروکهای پیری از راه برسند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- چقدر بدبختند آنان که صبر و شکیبایی ندارند؛ مگر نه آن است که زخم ذره ذره التیام مییابد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -------- ترسو قبل از مرگش بارها میمیرد؛ دلیر فقط یک بار طعم آن را میچشد.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------ عجیب است که گوش بشر در مقابل نصیحت کر شود ولی نسبت به چاپلوسی شنوا . ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- موطن آدمی را در هیچ نقشه جغرافیای نشانی نمی توان یافت، موطن آدمی در قلب همه کسانی است که دوستش دارند! ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ----- چرخ فلک، قایقهایی را به حرکت در میآورد که پارو آنها را به حرکت درنیاورده است.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - زندگی داستانی است که یک ابله تعریف میکند؛ پر از غوغا و هیاهو اما نامفهوم.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- -- زندگی کمدی است برای کسی که فکر می کند و تراژدی است برای کسی که احساس می کند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ---- اگر غبطه خوردن به عزت و شرافت گناه است پس من مجرمترین روح زمینم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------ چیزی نداشته باشی؛ چیزی برای از دست دادن نداری. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------ ظن و گمان همیشه در کمین ذهن گناهآلود است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -------- جهنم خالی است چون همه دیوها اینجا هستند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- مگر پرتو شمع تا کجا میرسد؛ مرگ خوب هم در این دنیای حرف نشنو همین قدر میدرخشد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- من در قید خوشنودی تو، با جوابی که میدهم، نیستم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- - اگر انجام دادن، به اندازه دانستن نیک از بد آسان بود، نمازخانهها کلیسا بودند و کلبه درویشان قصر پادشاهان. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- - اگر توانستی با نگاه به بذرهای زمان بگویی کدام جوانه میزند و کدام نمیزند، بعد با من حرف بزن. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----- نه خوب است و نه بد؛ فکر ماست که از آن خوب یا بد میسازد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- زندگی به اندازه یک داستان تکراری که گوش گنگ مرد خوابآلود را میآزارد خستهکننده است.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- مثل امواج که به سوی ماسههای ساحل شتابانند لحظات ماست که برای رسیدن به پایان بیقرارند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -- ای خدا، ای خدا! تا کی اسیر پلیدی [ناشی از] دروغ بمانیم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ----- عشق جوانتر از آن است که بداند وجدان چیست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ------ هر که سرگیجه دارد فکر میکند دنیا دور خودش میچرخد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ----- آدمها پنجره را به روی طلوع خورشید میبندند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- غرورم با ثروتم از دست رفت. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ----- چه غم شیرینی است جدایی. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- -- شیطان برای رسیدن به مقصودش به کتاب آسمانی هم استناد میکند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -------- گوشهایت را به همه بسپار اما صدایت را به عدهای معدود. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --- به افکارت زبان نده. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- ظرف که خالی باشد صدای بیشتری دارد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -- دوران طلایی پیش روست نه پشت سر. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -------- اگر اشکی داری آماده شو تا آن را فرو بریزی. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------- ماهزده [دیوانه]، عاشق و شاعر از یک قماشند: هر سه اهل خیال.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ---- محتوای جاهطلبی بهمثابه سایه رؤیاست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- هنوز هنری خلق نشده که افکار را از روی صورت بازسازی کند.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - هر کس باید با شکیبایی نتیجه رفتارش را تحمل کند.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ---- وزن دشمن را بیشتر از آنچه به نظر میآید حساب کن. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ------- سه ساعت زودتر بهتر از یک دقیقه دیرتر. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ---- برای آن که کار درست بزرگی انجام بدهی، اشتباه کوچک مرتکب شو. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- آن که تاج بر سر دارد، بیقرار سر بر بالین گذارد .ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - محکوم زمانیم و زمان محکوم گذشتن. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- هر آنچه گذشت مقدمه است.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -- وقتی پدر به پسر [چیزی] میدهد هر دو میخندند؛ وقتی پسر به پدر [چیزی]میدهد هر دو میگریند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ---- وقتی غم میآید، فقط با یک مأمور مخفی نمیآید بلکه با چند لشکر از راه میرسد.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- آهسته و عاقلانه! آنان که تند میدوند سکندری میخورند.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----- زاده شدن همچون ربوده شدن است، که بعد از آن به عنوان برده فروخته میشوی. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----- آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- آن کس که مال مرا بدزدد، چیز بی ارزشی را ربودهاست، اما آنکه نام نیک مرا برباید، جزئی از وجود مرا میبرد که او را غنی نمیکند اما در واقع مرا حقیر میسازد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- آیا میدانید که انسان چیست؟ آیا نسب و زیبایی و خوشاندامی و سخنگویی و مردانگی و دانشوری و بزرگمنشی و فضیلت و جوانی و کرم و چیزهای دیگر از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند؟ ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- - از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -------- اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشیم، برگ درختان، غرش آبشار و زمزمه جویبار هریک به زبانی دیگر با ما سخن خواهند گفت. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -------- اگر دوازده پسر داشتم و همه را به طور یکسان دوست میداشتم و یازده پسرم را در راه میهن قربانی میکردم، بهتر از این بود که یکی پس از دیگری در بستر خواب بمیرند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- امان از وقتی که مردم، دزد عقل را به گلوی خود بریزند، منظور از دزد عقل، مشروبات الکلی است، واقعأ که هیچ عاقلی این کار را نمیکند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -- اندیشهها، رؤیاها، آهها، آرزوها و اشکها از ملازمان جداییناپذیر عشق میباشند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه میکنی. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- بدیهای ما در دنیا به یادگار میماند و خوبی هایمان همراه با ما به گور میرود. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ------- بذلهگویی برازندهترین لباسی است که در یک مجلس میتوان پوشید. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ------- برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- به دست آور آنچه را که نمیتوانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمیتوانی بدست آوری. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح خود، ما را از حمله به دشمن باز میدارند، درحالی که تصمیمی راسخ و حملهای به موقع میتواند فتح و پیروزی را نصیب ما سازد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ---- تملق خوراک ابلهان است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- جاییکه تخم محبت کاشته شود، شادمانی میروید. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- جوانی و پیری با یک دیگر قابل مقایسه نیستند. جوانی مایه نشاط و سعادت است و پیری موجب فلاکت و حسرت. جوانی نیمروز زندگانی است و پیری شبانگاه ظلمانی. جوانی دوره خودنمایی و شجاعت است و پیری روزگار ترس و مذلت، جوان چون آهوی وحشی با نشاط و غرور در وادی زنگی میدود و پیر چون مردی لنگ آهسته و با هزار زحمت ، قدم برمیدارد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - جوانی جرعهای است فرحانگیز ولی حیف که به پیری آمیخته است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- چراغ کوچکی در شب، تاریکی را میشکافد و به اطراف نور میدهد، کار خوب اگرچه کوچک و ناچیز باشد در نظر من کوچک و ناچیز نیست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - در سرتاسر اعمال بشر، جزر و مدی موجود است که اگر آدمی در مجرای آن واقع شود، به ساحل سعادت میرسد وگرنه سراسر عمر وی در گودالهای بدبختی و فلاکت سپری خواهد شد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- در سینه خود شرارهای آسمانی دارم که نامش وجدان است.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ----- دشمنان بسیاری دارید که نمیدانند چرا دشمن شما هستند ولی همچون سگ های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بردارند، آنها نیز پارس میکنند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- ---- دنیا مانند یک تماشاخانهاست، هرکس رل خود را بازی میکند و سپس مخفی میشود.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -------- دوستی نعمت گرانبهایی است، خوشبختی را دوبرابر میکند و از بدبختی میکاهد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- دنیا، سراسر صحنه بازی است و همه بازیگران آن به نوبت میآیند و میروند . نقش خود را به دیگری میسپارند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------ دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشهاست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- دیوانه خودش را عاقل میپندارد و عاقل هم میداند که دیوانهای بیش نیست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --- زنبور هرچقدر باشد،گل از آن بیشتر است؛ دلهای ماتم زده هر اندازه باشند، قلبهای شاد زیادترند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------ زندگی از تار و پود خوب و بد بافته شدهاست، فضیلت ما وقتی میتواند بر خود ببالد که از خطاهای ما شلاق نخورد و جنایتهای ما وقتی نومید میشود که مورد ستایش فضیلتهای ما قرار نگیرد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -- سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصایب زندگی لبخند زند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- شادمانی در خانهای است که مهر و محبت در آن مسکن دارد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------- شخص عاقل و هشیار به هرجا قدم بگذارد، سعادت و فراغت بال همراه اوست زیرا در جهان بجز خوبی وزیبایی چیزی نمیبیند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- عشق غالبأ یکنوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است! ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- عقل و هوش خود را با خوشی و نشاط دمساز کن تا هزاران آسیب از میان برود و عمرت دراز شود. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- علامت و نشان حقیقی اصالت و علو شأن، نوازش و ترحم آمیخته با شادمانی و گشادهرویی است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- کاری که وظیفه و صمیمیت در آن دخالت دارد، خللپذیر نیست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ----- کسانی که دنیا را از دست میدهند آن را با فکر و وسواس میخرند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- - کشنده تر از نیش مار ، بچه حقناشناس است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ---- کینه پنهان نمیماند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- -------- گذشت زمان هرچه از موهای مردم میکاهد، به خرد آنها میفزاید. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----- گریه ما وقت تولد از آن رو است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شدهایم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -------- مردی که دردرون خویش موسیقی ندارد و نداهای خوش و دلنشین او را تحت تأثیر قرار نمیدهد، برای خیانت، توطئه و غارتگری مناسب میباشد و هیچ کس نباید به او اعتماد کند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------ مسکنت در کوی هنرمندان و رنجبران راه ندارد و شادمانی در خانوادهای است که مهربانی در آن جا حکومت میکند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ---- مصائب خود را مانند لباستان با کمال بیاعتنایی تحمل کنید. ویلیام شکسپیر ------------ --------- ----- من از خوشبختیهای این جهان بهرهمند گردیدهام زیرا در زندگی عاشق شدهام. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- - من همیشه میل دارم از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -------- موفقیت هائی که نصیب بشر شده عمومأ در سایه تحمل و بردباری بودهاست. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- میدانیم که چیستیم اما نمیدانیم که چه میشویم. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --- وجود ما به منزلهٔ باغی است که ارادهٔ ما باغبان آن است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ------- وقتی ناراحتی بزرگی پیش آید، رنج و غمهای دیرین از یاد میرود. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- --- هر اندازه گناهی بزرگ کهنه شود و به حال اختفا باقی بماند سرانجام هنگام مرگ یا بروز خطر، چون فرصت کشف آن فرارسد، به صورت موحشی زهر خود را برجان آدمی میریزد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- -- هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی هر چه را که بدست میآوردی دوست داشته باشی.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- ------- هرکس فقیر و قانع باشد ثروتمند است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- همیشه حرف حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------- همیشه کار کنید و بکوشید تا جامه افتخار و عظمت را بپوشید، همیشه در نظر داشته باشید که افتخارات تازهای به دست آورید زیرا افتخارات گذشته همچون شمشیری است که زنگ زده و از رونق افتاده باشد . ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- - هیچ چیز ، بد یا خوب نیست، فقط نیروی اندیشه بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را میآفریند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- -- یقینأ رفتار حکیمانه یا وضع جاهلانه همچون بیماری از شخصی به شخص دیگر سرایت میکند، پس لازم است که انسانها مواظب انتخاب معاشران خود باشند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- -- اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید گربه کنی لذت دیدن ستارهها را از دست خواهی داد. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- ---- در دریای پرتلاطم زندگی همیشه موجی را می توان یافت که اگر با آن حرکت کنید شما را به ساحل خوشبختی می رساند. ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- ------ به خدا سوگند که خروارها فریب خوردگی بهتر از یک جو بدگمانی است.ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - احمق ها هیچ گاه کمتر از عهد کنونی محبوبیت نداشتنه اند ، چون خردمندان به جای آنان خودنمایی میکنند و نمیدانند از عقل خود چگونه بهره ببرند زیرا رفتارشان تؤام با تقلید است .ویلیام شکسپیر ------------ --------- --------- --------- --------- - من تو را همچون خوابی در خاطر دارم،خوابی زیبا هنگامی که چون پادشاهی می خوابم و وقتی بیدار می شوم تو را در بر ندارم . ویلیام شکسپیر |
||
|
|
|
|
|
یه احساس خاصی داشتم. اولین بار بود تو زندگیم که یه نفر رو تو دلم راه داده بودم. البته ما هنوز در ظاهر همونطور رفتار میکردیم جوری که هر کس منو و امیر رو با هم میدید فکر میکرد برادر و خواهریم. من که اینطوری خیلی ترجیح میدادم و امیر هم همین احساسو داشت. از این دختر و پسرهایی که همش دوست دارن به بقیه نشون بدن که واسه هم میمیرن خیلی بدم میاد. بنظرم این خودش نشونه اینه که همدیگرو زیاد دوست ندارن. راستش یکی از چیزهایی که من در مورد امیر دوست داشتم این بود که دوستهای زیادی داشت و از محبوبیت خوبی هم در بین دوستاش برخوردار بود. دوستاش هم همه آدم حسابی بودن. طوری که من اصلاً احساس ناراحتی نمیکردم که مثلاً با دوستاش بریم سینما. یه گروه داشتند شاید حدود 30 نفر دختر و پسر و با هم خیلی سینما و اینور و اونور میرفتند. خیلی جمع خوبی بود. یه بار که قرار تئاتر گذاشتیم کلاً 51 نفر بودیم (البته کلی از پدر و مادرها هم بودند) تو گروهشون چند تا دختر بودند که انصافاً هم خیلی خوشگل بودند و هم خیلی خانم. اینقدر با امير صمیمی بودند (البته تو گروهشون همه با هم صميمی بودند) که نسبت به من یه جورایی خواهر شوهر بازی داشتند. یعنی احساس میکنم اولاش خیلی خوششون نیومده بود که امیر با یه دختر خارج از جمعشون دوست شده بود. ولی بعد از مدتی با همشون دوست شدم. تو جمعشون همه تلفن همدیگرو داشتند و غیر از منو امیر و چند نفر دیگه بقیه دوست دختر دوست پسر نبودند و فکر کنم همین مسئله بود که باعث میشد گروهشون پايدار بمونه. يادمه که تولد يکی از دوستهای امير بود و من برای اولين بار قرار بود برم پارتی. من تا اون موقع که سال دوم سوم دانشگاه بودم ابروهامو برنداشته بودم و امير هميشه دوست داشت که من ابروهامو بردارم. يه بار که رفته بوديم سينما وقتی نيکی کريمی رو تو فيلم ديد گفت ببين اين خانمه ابروهاشو برداشته چقدر قشنگه. شما هم اگه ابروهاتونو بردارين خيلی خوشگلتر ميشين. اتفاقاْ ناپدريم هم چند بار بهم پيشنهاد داده بود که ابروهامو بردارم. روز قبل از تولد رفتم آرايشگاه و ابروهامو برداشتم. چهره ام خيلی بازتر شد و يه جورايی (يواشکی) خوشگلتر شده بودم. وقتی اومدم خونه ناپدريم گفت: چقدر خوشگل شدی نرگس جان، بالاخره کی تونست راضيت کنه که ابروهاتو برداری؟ منم گفتم: يکی از دوستام و ناپدريم گفت: تو بايد دهن کسی که اين حرفو بهت زده ماچ کنی. توی آرايشگاه که بودم داشتم با خودم فکر ميکردم که چقدر همه بهم گفتن ابروهامو بردارم ولی من هيچوقت اهميتی نميدادم، تو اون لحظه بود که متوجه شدم امير چقدر با ديگران برام فرق داره. کلی عزا گرفته بودم که چی بپوشم. بايد اعتراف کنم که در اين زمينه ها مثل پارتی رفتن و اينجور چيزها خيلی ناشی بودم. خلاصه دو سه دست لباس با طرحهای مختلف که هيچ ربطی بهم نداشت از تو کمدم در آوردم و بالاخره يه بلوز آستين بلند مشکی مخصوص مهمونی شب و يه دامن ماکسی (دامن بلند) رو برای اون شب انتخاب کردم. احساس راحتی توی اون لباس داشتم. در عين حالی که خيلی مجلسی بود خيلی هم راحت و پوشيده بود. دوست داشتم زنگ بزنم و از امير بپرسم که چی ميخواد بپوشه. همش ميترسيدم که يه لباس اسپرت بپوشه و پيش خودم فکر ميکردم نکنه مهمونيشون حالت غير رسمی داشته باشه و لباس من برای اون شب زيادی مجلسی باشه. آخه امير عادت به لباس رسمی نداشت، معمولاْ شلوار جين و تی شرت با کفش ورزشی میپوشيد. با مامانم که در جريان بود مشورت کردم و اون خيالمو راحت کرد و گفت که حتماْ نبايد دختر و پسر لباسشون مثل هم باشه. و بمن خاطر جمعی داد که لباس کاملاْ مناسبی رو انتخاب کردم و قرار شد که تلفنها رو فقط مادرم جواب بده تا اگر خدای ناکرده کميته ما رو گرفت بگه که ما دو تا نامزد هستيم. يه قصه هم برای ناپدريم جور کرديم که مثلاْ دارم ميرم تولد ياسمن يکی از بچه های دانشگاه (نا پدريم هنوز در جريان امير نبود). طفلکی مامانم کلی اونشب نگران بود و اگر خدای ناکرده برام اتفاقی ميفتاد بايد دو طرفه جواب ميدادم ، هم جواب ناپدريمو و هم جواب پدرمو. چون امير نميتونست بياد دم در خونه دنبالم باهاش يه جا قرار گذاشتم و با آژانس رفتم سر قرار و امير هم اونجا با ماشينش منتظرم بود.پول آژانس رو دادم و رفتم سوار ماشين امير شدم. يه کت و شلوار سرمه ای پوشيده بود با يه کراوات شيک و يه پيراهن سفيد. تا حالا تو لباس رسمی نديده بودمش، خيلی بهش ميومد. از همه مهمتر بوی ادکلنش بود که خيلی خوشبو بود. آخه من تو دوستام به خانم سگ دماغ معروف بودم. راستشو بخواين الان که دارم اينارو تایپ ميکنم هنوز ميتونم بوی اون ادکلن رو احساس کنم. خلاصه امير راه افتاد ، متوجه شده بود که قيافم يه تغييری کرده ولی اولش متوجه نشد که ابروهامو برداشتم. بهم گفت : چه خوشگل شدی. منم بشوخی گفتم: خوشگل بودم ، خوشگلتر شدم. بالاخره فهميد ابروهامه و کلی ذوق کرد. به امير گفتم که ناپدريم ديشبش بعد از ديدن ابروهام چی گفته و امير با لبخند شيطنت آميزی گفت: خوب تو هم حرفشو گوش کن ديگه. اجازه هم که ديگه رسماْ صادر شده. رفتيم توی مهمونی، بيشترشون همون بچه های گروه بودن بعلاوه يکسری از دوستها و فاميلهای کسی که تولدش بود. برام اولش خيلی جالب بود که توی اون جمع هيچکس سيگار نميکشيد، اما بعد از مدت کوتاهی فهميدم که هر کی ميخواست سيگار بکشه ميرفت تو بالکن. جاتون خالی کلی خوش گذشت و از همه با مزه تر رقصيدن امير بود. با همه اهنگها يجور مرقصيد و تازه اونهم خارج از ريتم. بيچاره خودش هم ميگفت من رقص بلد نيستم ولی من هی مجبورش ميکردم پاشه و اونهم نه نميگفت. بعد از شام من و امير روی يک مبل نشسته بوديم و بقل من يه دختره نشسته بود. دختره رو به امير کرد و گفت: بابا چقدر با خواهرت ميرقصی و بقلش ميشينی، شايد يه پسری از خواهرت خوشش بياد، تو که اينطوری همرو میپرونی. (دختره بيچاره فکر کرده بود که ما برادر و خواهريم) امير هم طبق معمول شيظنتش گل کرد و با هم دختره رو گذاشتيم سر کار. نرگس: امير پاشو بريم خونه ديگه. مامان اينها نگران ميشند ها. تازه من ديگه خسته شدم. امير: اهه، نرگس (با حالت مثلا شاکی) ، اگه اينجوری کنی ديگه با خودم نميارمت مهمونيا نرگس: خوب ، بابا جون خسته شدم، خوابم مياد (البته منظورم اين بود که ديگه بايد بريم) امير: اصلاْ ميدونی چيه؟ اين کليد ماشين (امير کليد ماشينشو داد دستم) ، ماشينو بردار برو خونه و به مامان اينها بگو که من آخر شب با آژانس و يا با يکی از بچه ها ميام. نگران نباشند. نرگس: ماشين بنزين نداره و تو که ميدونی من شب اونم تنهايی نميتونم رانندگی کنم. خلاصه کلی الکی فيلم بازی کرديم ولی از شوخی گذشته بايد زود برميگشتم خونه ، تو راه هم از امير معذرت خواستم که زود اومديم ولی اون گفت که بهتره هميشه جانب احتياط رو رعايت کنيم. امير منو رسوند خونه و خدا رو شکر از کميته و اينجور چيزها خبری نبود. همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت. من و امیر بیشتر اوقات میرفتیم سینما، پارک و یا کافی شاپ. همیشه بین ما بین پارک و کافی شاپ اختلاف بود. امیر قدم زدن توی پارک رو دوست داشت و من رفتن به کافی شاپ رو. یه روز که داشتیم تو سر و کله هم میزدیم که بریم پارک و یا کافی شاپ امیر گفت که به این شرط حاضره بیاد کافی شاپ که هر چی شیطونی توی کافی شاپ کرد من نباید چیزی بگم. چشمتون روز بد نبینه توی کافی شاپ اینقدر شیطونی کرد که من دیگه نزدیک بود پاشم بیام. رفتیم یه کافی شاپ که طبقه دوم یه مغازه بود و پنجره های کوچک داشت. یه سان شاین گرفته بود که توش یه دونه از این چوب شورها فرو کرده بودند و بالاش هم کمی بستنی بود و روی همش هم یه گیلاس. اون چوب شور رو با دهنش از تو لیوان در آورد و بدون اینکه از دستاش کمک بگیره تا اخرشو خورد. بعدش رفت سراغ گیلاس. گیلاس رو که اومد با دهنش برداره افتاد روی میز. اومدم با دستمال گیلاس رو بردارم که امیر جلومو گرفت و بعد دوباره با دهنش گیلاس رو از روی میز برداشت و هستشو توی جا سیگاری انداخت. از خجالت سرخ شده بودم و امیر دائم میگفت قول دادی که شکایت نکنی. بعد از ماجرای تولدم با امیر معمولاً هر وقت همدیگرو میدیدیم روبوسی میکردم. اونروز بدلایل امنیتی وقتی همدیگرو دیدیم روبوسی نکرده بودیم و امیر گفت باید روبوسی کنیم. گفتم آخه اینجا وسط کافی شاپ. امیر هم گفت آره آدم که نمیخوایم بکشیم. میدونستم که امیر خودش روش نمیشه ، بخاطر همین صورتمو یه کم آوردم جلو و تو چشاش زل زدم و گفتم بفرما. یهو چراغا خاموش شد و امیر صورتمو بوسید و دوباره چراغا روشن شد. آخه اون جایی که ما نشسته بود بقل کلید بود!!!. اینم بگم که امیر گاهی اوقات رفتارش خیلی تند بود (البته الان خیلی بهتره). مثلاً یه مدت بود که برای یک پروژه ای خیلی سرش شلوغ بود. گاهی تا ساعت 11 شب شرکت میموند. هر وقت که من بهش زنگ میزدم اصلاً حواسش به من نبود. هی میگفت نرگس جان بعداً خودم بهت زنگ میزنم و زنگ نمیزد. اما یه روز یه کاری کرد که باعث شد تا چند روزی رفتارم باهاش سرد باشه. جریان از این قراره: بعد از سلام و احوال پرسی امیر: نرگس جان من الان کار دارم ، بعداً خودم بهت زنگ میزنم. نرگس: شما اگه ممکنه شماره منشیتونو بدین من ازشون وقت بگیرم و بعد با حالت کمی ناراحت اضافه کردم: راستی چند نفر تو صف هستند تا با شما صحبت کنند؟ مثل اینکه جای ما ته صفه؟ امیر بشوخی گفت: انصافاً جای شما ته صف نیست!!!! ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
این دیوانگیست ... |
||
|
|
|
|
|
رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید: "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند". معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند". مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد". ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن". سرکارگر ترک خطاب به کارگران :"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".
|
||
|
|
|
|
Shakespeare said : If you want to be a happy with a Man Love him a less but understand him more and if you want to be a happy with a woman Love her more and never try to understand her ![]() ![]() |
||
|
|
|
|
|
پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!! و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند. کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
|
||
|
|
|
|
|
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. |
||